داشتم با رفیق شفیقم
در یکی از خیابونهای شهر قدم میزدم تا به سر منزل مقصود برسم
.... که شعر روی یه بیلبورد توجه منو به خودش جلب کرد! شاعرش کی هست خدا میدونه. کلی خندیدم...
علي رغم منع دوستم از ایستادن جلوی این بیلبورد، با کمال اعتماد به نفس ایستادم... دفترچه یادداشت های روزانه ( که اگه دست یکی ( مهم نیست کی) بیوفته کله منو از جا میکنه ) درآوردم و نوشتم تا بیام اینجا به شما هم بگم...
حالا اونو اینجا مینویسم تا شما هم اگه خواستین بخندین
... اگر هم نشد بغض کنین
، اما خواهشاً گریه نکنین که کلی از گریه بدم میاد... .
***
بر کشور ما لطف خدا شامل شد
صد نور و امید در وطن حاصل شد
از میمنت سال رسول اعظم
گردونه سوخت هسته ای کامل شد
***
تنها چیزی که به ذهنم رسید این بود که " انرژی هسته ای حق مسلم ماست!
"
+ نوشته شده در شنبه 23 اردیبهشت1385ساعت 10:17 قبل از ظهر  توسط کارگر مشغول کار
|
بالاخره منم اومدم.
بعد مدت ها دوری از بیل و کلنگ، گفتم بیام یه سر به جاده بزنم و یه لکه گیری اساسی کنم.
اول: خیلی خلاصه بگم رانندگان عزیز سال خوبی داشته باشین....
دوم: اینکه منم دختر دار شدم
. البته بگم که این دختر خانوم از من 1 سال و 5 ماه کوچیکتره. اگه گفتین کیه؟ بله درست حدس زدین زینب خانوم
. خیلی هم راضی هستم. کلی هم میبرمش بیرون و از کلاس ها پیچ میشیم. اون دوست دختر من میشه منم دوست دختر اون ( اگه گفتین یعنی چی؟)!!!! این رابطه عاطفی رو هم رسماً اعلام کردم تا جای هیچ شک و شبهه ای نمونه.
سوم : اخذ 13 واحد در ترم جاری ....
! اصولاً آدم ها وقتی دارن ازدواج میکنن تعداد واحدهای کمتری میگیرن تا راحت باشن و به کارهاشون برسن....در حال حاضر من میبینم که تعداد واحدهام کمه، گفتم حالا که بیکاریهام زیاده بهتره ازدواج کنم( از بیکاری بهتره!). چون بعداً ممکنه سرم شلوغ بشه و وقت نکنم.
چهارم: کمک هزینه ترم پاییز منو نمیدن
! میگن واسه بعضی هاتون اومده ولی اسم شماها توش نیس! مگه ممکنه؟ واسه بعضی ها بیاد واسه بعضی ها از جمله من نیاد. از تمام کسانی که از این موضوع سردرمیارن یا کسیو میشناسن که بتونه به من کمک کنه میخوام به یاری من بشتابه تا من ببینم چه بلایی سر پول من اومده؟!
پنجم: آقا این فیلم زیر درخت هلو چه باحاله!
ششم: کرایه تاکسی رفت بالا!
هفت: عدد مقدس. 
هشت: داشتم تو یکی از خیابون های شلوغ قدم میزدم دیدم یه آقایی بسیار خوش تیپ نشسته (منو یاد یکی از بچه های دانشگاه انداخت!) یه کاغذی هم جلوش بود..... راننده کامیون بوده و زندون رفته و الانم پول نداره! (بقیشو ندیدم!) ...... همه فقط می ایستادن و میخوندن دریغ از یه کمک!اما فکر کنم خودش بود کلک سرشو انداخته بود پایین من نشناسمش!
نه: امروز تو مترو یکی داد زد : آآی. کیفمو زدن! من نظری ندارم اگه شما دارین بفرمایین.
ده: زندگی به بهترین شکل ممکن ادامه داره..... تنهایی رو عشق است!
+ نوشته شده در پنجشنبه 7 اردیبهشت1385ساعت 10:20 قبل از ظهر  توسط کارگر مشغول کار
|
به ما حدود یه ماه پیش یه پروژه دادن واسه درس مبانی کامپیوتر. خوب اون موقع ما تو امتحان های میان ترم بودیم بعدش هم بلافاصله افتادیم تو امتحانهای ترم. بین آخرین روز کلاس و اولین روز امتحان یه فرجه 2 هفته ای داشتیم... خوب یه سری مشکلات واقعاً ناگوار افتاد که دلیل درس نخوندن و کار نکردن من شد.
به این ترتیب انجام پروژه به تعویق افتاد..... 
ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه 16 بهمن1384ساعت 7:20 بعد از ظهر  توسط کارگر مشغول کار
|
اینقدر حالم بد هست که همین حالا میتونم یه گاو قورت بدم. البته مردم اصولاً طوری هستن که وقتی خیلی گرسنه میشن گاو قورت میدن... اما من وقتی اعصابم خرد بشه به هیچی حتی یه گاو بدبخت رحم نمیکنم.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه 2 بهمن1384ساعت 9:45 قبل از ظهر  توسط کارگر مشغول کار
|
یک بار لایحه ای در مورد اخذ مالیات از مسکرات در دوره ششم مجلس شورای ملی مطرح شده بود؛ مرحوم حاج آقا شیرازی در مخالفت با اصل لایحه پشت تریبون رفت و گفت: اصولا مسکرات در شرع اسلام حرام است و اخذ مالیات از آن تجویز خرید و فروش آن است. بنابراین من نمی توانم با چنین قانونی موافقت نمایم.
شهید مدرس پشت تریبون می رود و در پاسخ می گوید: « مؤمن! میرزا حسین خان سپهسالار دو ساختمان چسبیده به هم ساخته، یکی این مجلس و یکی هم مسجد و مدرسه که در کنار ساختمان مجلس می باشد. شما اشتباه آمده اید به اینجا، باید به ساختمان بغلی بروید. در مسجد روضه خوانده می شود و این حرفها را باید در مسجد زد. در اینجا که مجلس است قانون گذاری می شود. مردی که عرق زهر مار می کند و شبانه می آید، عربده می کشد و پشت دیوار خانه من استفراغ می کند چرا من که عرق نمی خورم مالیات او را بدهم؟ بگذار تا چشمش کور شود، خودش بخورد و خودش هم مالیات بدهد تا بیایند و کثافتش را از پشت دیوار خانه من پاک کنند
lین مطلب نقل به مضمون از وبلاگ "
وب نوشته ها" است.
+ نوشته شده در سه شنبه 13 دی1384ساعت 11:9 قبل از ظهر  توسط کارگر مشغول کار
|
اول بگم كه وضعيت نوشي و ندا نرگس عاليه!!!.... استاد به طور کلی بی خیال شده...
دیروز سه شنبه بود. من ساعت 10-12 کلاس آز فیزیک 1 داشتم، بعدش بیکار... نوشی هم نمیخواست سر کلاس ریاضی مهندسی بره، سمانه هم نمیخواست سر ریاضی 1 بره... توی سلف فهمیدم که دوستان میخوان برن گردش!
ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه 7 دی1384ساعت 10:57 بعد از ظهر  توسط کارگر مشغول کار
|
چندی پیش نوشی و ندا و نرگس امتحان میان ترم مدارI داشتند! از اونجایی که اوناهمیشه با هم هستن (از خونه رفتن تا گلاب به روتون !) حتی 4 شنبه 5 شنبه و جمعه ها پیش هم هستن... بنابراین امتحان دادنشون هم که جای خود خواهد داشت! .... [ تمام سؤالهارو با هم دیگه مشورت کردن و ...!] از امتحان که اومدن بیرون شروع به هر هر و کرکر که آره یارو [ شما بخونین استاد!] منگ بود نفهمید ما تقلب کردیم!!!! در همین اثنا که داشتن از شیرین کاریهاشون میگفتن استاد محترم از کنارشون رد شد! یکی دوبار دیگه هم سوتی دادن! اما ماجرا از وقتی شروع شد که نمره ها در اومد
ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه 4 دی1384ساعت 1:17 بعد از ظهر  توسط کارگر مشغول کار
|
سلام...
اولین پست این وبلاگو براتون مینویسم! عنوانش هم که میبینین " جاده باریک میشود" گذاشتم... توش هم میخوام خاطرهای دوران کارگری رو بنویسم که بعدها که اومدم اینورا ... یادی از گذشته بکنم و خلاصه کیف ببرم! بنابراین اول باید یه خرده از خودم واستون بگم. که خاطراتم ملموستر باشه واستون!
من آیدا هستم!
متولد 26/8/1364. اما تو شناسنامه ام نوشتن 20/6/1364 ! به این ترتیب من از همون عنفوان کودکی با دروغ آشنا شدم!
این وبلاگه دومین وبلاگ منه، اما نه تو بلاگفا. اسمش هم آیدای تنهاست! واقعاً حس تنهایی دارم ها فکر نکنین جلب سیاحان کردم!!!! من در حال حاضر دانشجو هستم... کامپیوتر میخونم! ورودی 83! [ بدون دوست!
] توی ورودی های 83 3تا دوست فابریک دارم... و امسال هم 2نفر دیگه به جمعون اضاف شده! پس کلاً یه گروه 6نفری هستیم. ما کلاً آدمهای معروفی نه تنها تو دانشکده فنی بلکه تو کل دانشگاه هستیم و کلاً شناخته شده عام و خاصیم! از اون سرایدار بگیر تا خود بچه ها و پرسنل--- چند بار شده که خودمو کسایی به اسم صدا زدن که من تاحالا ندیدمشون! آدمهایی که تا میگن خانوم .... برق از چشمام میپره! از حق نگذریم هیچی کم نداریم!!!!!! شرترین و بی باکترین و دست نیافتنی ترین گروهیم !!!!
اما این گروه 1+ 5 اوشن عبارتند از:
نوشین 16/1/1365 مهندسی برق83... دارای یه دوست خوب به اسم آقای رویا
!
رویا 13/3/1364 مهندسی کامپیوتر 83... کسی که مث داداش خودمه! وچون همه واحدهامون مث همه، و مث خودم شیطونه حس برادری بیشتر نسبت بهش دارم! همینطور هم رویا با من نسبت به بقیه یاران اوشن راحتتره.( اصلاً با بقیه حرف نمی زنه که بخواد باهاشون راحت باشه!) آدمیه که همه میشناسنش، میشه گفت توی کامپیوتر 83 و 82 و 84 از همه سرتره! سَر... نه شَر!
سمانه ؟؟/3/1365 مهندسی برق 84. دوست بسیار قدیمیه نوشین. توی ورودی های 84 خیلی ها دنبالش بودن! اما سمانه دارای یه دوست خوبه
دوست خوب سمانه خانوم 12/11/1364 مهندسی پزشکی... آدم خیلی لارجیه! خیلی لارج!
خیلی خیلی لارج! بیش از حد لارج...
ندا 3/9/1364... یه هفته ازم کوچیکتره!!!! مهندسی کامپیوتر83 بچه مسلمون جمع...
نرگس 2/11/1364...مهندسی برق83... داره ازدواج میکنه یعنی منتظره مامانش اینا از مکه برگردن و مراسم عقد و گیلی لی لی کشیدن! و ....
زینب ؟؟/؟؟/1365 مهندسی برق84! بچه بدی نیست!
یکی دیگه هست که شاید توی حرفام ازش بگم!
کوثر ملقب به " تپه" 4/10/1365 مهندسی برق83! سهمیه آزاده داشته که رتبه اش از 39.000(به تومن بخونین) به 390 تبدیل شده[ یهو سه تا صفرش افتاد]!!!! از همین جا ما نسبت بهش حس تنفر داریم! به معنی واقعی کلمه آدم پسر بازیه... تو دانشگاه همه میشناسنش.. ادم آویزونیه! و فکر میکنه خیلی خوشگل و خوش تیپ و خوش صحبت و ... خلاصه آدمی همه دوسش دارنه! بدبخت خبر نداره همه کائنات ازش متنفرن....ما 6یار اوشن هم منتظر یه فرصتیم که حالشو بد بگیریم که خوشبختانه کاپ قهرمانیو به من اعطا شده چون آدم پررو و بی پروا و دارای زبون تندی هستم!!!!!
آدم های دیگه هم بمون سر جاش میگم!
پیش من بیاین بد نمیبینین!
فعلاً خداحافظ!
+ نوشته شده در پنجشنبه 1 دی1384ساعت 8:29 بعد از ظهر  توسط کارگر مشغول کار
|